پسر خاله های داداشی
فدای جفتتون بشم که عشق من هستید.(ایلیا و آدریان) ...
نویسنده :
مامان الهه
0:39
100 روزگی
تو یادت نمیاد ولی من هیچ وقت 100 روز پیش رو یادم نمیره...موقعی که نفسم شدی. ...
نویسنده :
مامان الهه
14:41
سه ماهگی
طی یک حرکت غیر منتظره داستان تو و سه ماهگیت پاک شد.به هر حال این عکس ماندگار شد خیلی دوست داریم.سومین ماهگرد تولدت مبارک ...
نویسنده :
مامان الهه
18:53
قند ونمک
نمک نمکدون قند تو قندون عاشقتم عاشق اون آب دهنتم که چند وقتیه راه افتاده و تازگی ها بادکنک هم درست میکنی. عاشق صدا درآوردنتم، موقع هایی که ذوق میکنی ،شیرین بیانم عاشق موقعی که دستاتو با تعجب نگاه میکنی و بعد شروع میکنی به خوردنشون.موقعی که شیشه شیرتو خودت نگه میداری. قربونت بشم آخه چرا انقدر دوست داشتنی هستی، عزیز تر از جونم،تو نفس منی ،روح و جسم منی،تو خورشیدی،ماهی بیکرانی. بابایی میگه دیگه دلم برای پسرم میره،دیگه وقتی میرم سرکار دلتنگش میشم....و چه عاشقانه با تو حرف میزنه و چه پدرانه در آغوشت می گیره...و من چقدر در کنار شما دو تا خوشبختم.
نویسنده :
مامان الهه
15:41
عزیز شدی
فدات بشم من پسره ملوسم .خوب تو دل همه جا باز کردیا از بس که شیرین و دوست داشتنی هستی اون خنده های با نمک بی دندونت دل همه رو میبره،باباجون که همش زنگ میزنه حالتو می پرسه تازه 2 روزه ندیدت بهم میگه آدریان چطوره بزرگ شده وقتی هم که خونشونیم همش داره با تو بازی میکنه یه جورایی باهات کشتی می گیره.پدر جون هم که بهت میگه باباجی دیروز اومد دنبالمون هر چی گفتم امروز نمیتونم بیام فایده ای نداشت تورو سوار ماشین کرد و مجبور شدیم بریم. خلاصه که همه عاشقتن. میدونی از بس ماهی کسی طاقت دوریتو نداره ...
نویسنده :
مامان الهه
14:41
چشمهای ملوس تو
چند شب پیش چشمهای نازت بشدت قرمز شد و اشک میومد فکر کردم سرما خوردی .بردمت پیش دکتر کلانتری اولین بار بود که می رفتیم پیشش،بنظرم دکتر خوبی بود شاید از این به بعد بردمت پیش خودش..خلاصه بعداز معاینه گفت که سرما نخوردی و مجرای اشکت بسته شده برات قطره و پماد نوشت.( اولین بار که برات زدم چشمت خوب شد) وزنت هم کرد که ماشاالله شده بودی7150 ،قدت هم 63 ،دور سر 40.5 سانت. موقعی هم که دکتر معاینت میکرد همش بهش میخندیدی.فدات بشم پسر خوش اخلاقم ...
نویسنده :
مامان الهه
15:02
پارک پرواز
من و بابایی و تو رفتیم پارک پرواز و تو انچنان ذوق زده شده بودی که... ...
نویسنده :
مامان الهه
11:48
بابایی
بابای ماموریتی
بابایی دوباره رفت ماموریت و ما رو تنها گذاشت.امروز دوباره حالم خوب نیست دوباره یاد اوایل ازدواجمون افتادم روزهایی که بابا رضا می رفت ماموریت و من تا موقع برگشتنش گریه میکردم،کم کم خودمو قانع کردم که چاره ای جز تحمل این دوریها نیست و بابایی هم روزهای کمتری می موند.ولی اینبار برای 5 روز رفت و من دوباره ریختم بهم موقع رفتنش انقدر گریه کردم که بابایی هم ناراحت شد ولی دست خودم نبود ،دوریش برام قابل تحمل نیست دلم نمیخواد لحظه ای پیشمون نباشه.شاید روزی که این مطلب و خوندی بگی 5 روز که چیزی نیست،ولی برای من 50 روز میگذره .آدریان بابایی انقدر مرد خوب و مهربونیه که نمیخوام زندگیمو ثانیه ای بدون اون تصور کنم .خدا کنه این 5 روز زودتر بگذ...
نویسنده :
مامان الهه
22:34



